تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت


دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

 

از : افشین یداللهی

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 23:8 توسط وحید رسولی |


سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی؟

جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی

زخم دگر بزن به دل مرهم اگر نمی نهی

درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی

عهد هر آنچه می کنی وعده به هر که می دهی

عهد زیاد می بری وعده وفا نمی کنی

تیر غمم زدی به جان تا که به خون نشانیم

هر چه کنی بکن بتا زان که خطا نمی کنی

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390 15:6 توسط وحید رسولی |


دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

                                            دکتر شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 12:31 توسط وحید رسولی |


گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي! خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم!

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام!

 

پوزشم را مي‌پذيري،

بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 13:17 توسط وحید رسولی |


تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
 رادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
 را باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
 رفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
 لی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
 گر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389 22:1 توسط وحید رسولی |


تنگ غروب فصل بهار
يه كوچه باغ يه پنجره

يه قلب پير پر از اميد
باشوق تو منتظره

باگوشه هاي چارقدش
اشكاشو پنهون ميكنه

اما نگاش غصّه هاشو
از دور نمايون ميكنه

منتظره پرستو ها
خبر بيارن از گلش
اما نميدونه اونام
خبرندارن از گلش

اون گل سرخ تو تاريكي
ستاره شد شبو شكست

خورشيد روشني شد و
رفت و تو آسمون نشست

اما هنوز فصل بهار
با صد هزار تا خاطره
يه قلب پير ؛ پر از اميد
باشوق تو منتظره
نشسته پشت پنجره


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 17:12 توسط وحید رسولی |


يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

 

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

 

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

 

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

 

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

 

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد
از لبت

 

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

 

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388 12:35 توسط وحید رسولی |




یه سوال عجیب؟؟؟

فرق عشق با خواستن در چیست؟

منتظر نظرات قشنگتونم


به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت:آهي کشيد و سخت گريست.



+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388 13:56 توسط وحید رسولی |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 18:43 توسط وحید رسولی |





گفت اسلام زهادت باشد

همه ي عمر عبادت باشد

گفتم اسلام نمي داني شيخ

يا تو را خم شدن عادت باشد

من از اسلام چنين فهميدم

كه در آن عشق سعادت باشد

دوستي مهر محبت پيوند

بهتر از جنگ و شهادت باشد

همه ي حجت من از اسلام

اين حديث است چو يادت باشد

ساعتي فكر نمودن به از

همه ي عمر عبادت باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 18:27 توسط وحید رسولی |




خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

***

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 14:0 توسط وحید رسولی |


هرکس گمشده ای دارد



هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 14:19 توسط وحید رسولی |


سلام

بابت غیبت چند هفته ایم ببخشیدم.

اما

برای جبران یه شعر از خودم گذاشتم.

که واسه سه سال پیشه.

خواهش میکنم تا آخر بخونید.

خوشحال میشم اگه نظرتونو راجع به شعرم بدونم.

واسم نظرتون خیلی مهمه....


آن شب را به خاطر مي آوري؟
شبي كه دست هايمان در دست هم بود
در كوچه پس كوچه ها
قدم زنان
راه خانه در پيش بود شايد
گفتم دلم هميشه جاي توست
گفتي قلبم براي توست براي هميشه
كه ناگهان
در لحظه اي كوتاه
ابر هاي سياه ماه را پوشاندند
راه ها گم شدند
گفتم مي روم تا نشاني از راه بيابم
رفتم ... از چند عابر پرسيدم
از راه ها. كوچه ها و پس كوچه ها
تصور كردم راه را يافته ام
با خوشحالي باز گشتم. شايد هم با اضطراب
خوشحالي براي ديدن تو
و اضطراب نگراني براي تو
آري ... نگرانت بودم
چشم هايم چشم انتظار چشم هاي تو بود
اما ... وقتي رسيدم
باور نمي كردم
ديگر نشاني از تو نبود
در چند خانه را كوبيدم شايد از تو نشاني يابم
اما ... انگار همه خواب بودند
هيچ كس صدايم را نمي شنيد
فرياد زدم شايد صدايم به تو رسد
كاش صدايم به تو مي رسيد
كاش با فريادهايم مردم از خواب ناز مي پريدند
و به فريادم مي رسيدند
كاش تلفن ها و تلگراف ها آنجا بودند
تا صدايم را به تو مي رساندند
صدايم را. حرف هاي دلم را. سوزهاي دلم را ... تا شايد بازگردي
هوا ابري بود و دريغ از قطره اي باران
نشستم
چشم هايم هواي باراني داشت
با خود گفتم: آنها دروغ گفته اند تا تو را از من بگيرند
بر خواستم و باز سوال كردم
از همان راه ها كه تو را از من گرفته بودند
راه را يافتم . اما ... پاهايم نايي براي رفتن به خانه نداشتند
ندايي در دلم اميد بازگشتت را مي داد
بازگشتم
باز هم اشك هايم اجازه ي ديدن نمي دادند
اين بار از خوشحالي
تو برگشته بودي
كنارت نشستم
غمگين بودي
آثار گريه بر صورتت موج مي زد
پرسيدم كجا بودي؟
نايي براي حرف زدن نداشتي
دستان پر مهرت را گرفتم
و خيز برداشتي چون باران
گفتم: به خاطر من بخند
به زور لبخند زدي
كم كم خنديدي ... بلند بلند خندیدی

خنده هايت به من نيرو مي داد
نيرويي براي بازگشت
به چشم هايت نگاه كردم
گفتم: رهاي من... رهايم مكن در ميان تيرگي ها
گفتي: تو هم تنهايم مگذار در ميان بدي ها
به خاطر مي آوري آن شب را؟
شبي كه از عمر سياهش چيزي نمانده بود
تا خورشيد طلوع كرد
درست در مقابل دديدگان من و تو
خورشيدي كه هيچ ابري توان پوشاندنش را نداشت
من و تو دست در دست هم
از تاريكي ها جدا شديم
كاش ...
كاش مانند آن شب بر مي گشتي ... كاش

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 19:16 توسط وحید رسولی |


اعمال مشترك شب هاى قدر

اين اعمال در هر سه شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم انجام مى گيرد:

اول، غسل،كه بهتر است مقارن غروب آفتاب باشد.

دوم، دو ركعت نماز، كه در هر ركعت بعد از حمد، هفت مرتبه سوره توحيد بخواند و بعد از فراغ از نماز، هفتاد مرتبه اَسْتَغْفِرُ الله وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ بگويد.

سوم، زيارت امام حسين(عليه السلام).

چهارم، احياىِ اين شب هاست. هر كسى كه اين شب ها را احيا كند گناهان او آمرزيده شود، هرچند به عدد ستارگان آسمان و سنگينى كوه ها و كيل درياها باشد.

پنجم، قرآن مجيد را بگشايد و بگذارد مقابل خود و بگويد:

اَللّـهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَما فيهِ، وَفيهِ اسْمُكَ الاَْكْبَرُ، وَاَسْمآؤُكَ الْحُسْنى، وَما يُخافُ وَيُرْجى اَنْ تَجْعَلَنى مِنْ عُتَقآئِكَ مِنَ النّارِ.

خدايا از تو خواهم به حق كتاب فرستاده شده ات و آنچه در آنست كه در آن است نام بزرگت و نامهاى نيكويت و آنچه بدانها ترس و اميد شود كه قرارم دهى از زمره آزاد شدگانت از دوزخ. پس هر حاجت دارد بخواهد.

ششم، قرآن را بر سر بگيرد و بگويد:

اَللّـهُمَّ بِحَقِّ هذَا الْقُرْآنِ،وَبِحَقِّ مَنْ اَرْسَلْتَهُ بِهِ، وَبِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ فيهِ، وَبِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلا اَحَدَ اَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ

خدايا به حق اين قرآن و به حق آنكس كه او را بدان فرستادى و به حق هر مؤمنى كه در اين قرآن مدحش كرده اى و به حقى كه تو بر ايشان دارى زيرا كسى نيست كه حق تو را بهتر از خودت بشناسد.

پس ده مرتبه بگويد: «بِكَ يا اَللهُ» و ده مرتبه «بِمُحَمَّد» و ده مرتبه «بِعَلىٍّ» و ده مرتبه «بِفاطِمَةَ» و ده مرتبه «بِالْحَسَنِ» و ده مرتبه «بِالحُسَيْنِ» و ده مرتبه «بِعَلىِّ بن الحُسَيْنِ» و ده مرتبه «بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ» و ده مرتبه «بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد» و ده مرتبه «بِمُوسَى بْنِ جَعْفَر» و ده مرتبه «بِعَلىِّ بْنِ مُوسى» و ده مرتبه «بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ» و ده مرتبه «بِعَلىِّ بْنِ مُحَمَّد» و ده مرتبه «بِالحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ» و ده مرتبه «بِالْحُجَّةِ» بگويد.
پس از آن، هر خواسته اى كه دارد، طلب كند.

اعمال مخصوص شب هاى قدر
اعمال مخصوص شب نوزدهم

اول، صد مرتبه: اَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبّى وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ.

دوم، صد مرتبه: اَللّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ اَميرِالمُؤْمِنينَ.

اعمال مخصوص شب بيست و يكم
فضيلت اين شب از شب نوزدهم بيشتر است و بايد اعمال آن شب را، از غسل و احيا و زيارت و دو ركعت نماز كه هفت قل هو الله دارد كه قبلا بيان كرديم، و قرآن بر سر گرفتن و صد ركعت نماز و دعاى جوشن كبير، در اين شب به جا آورد.

اعمال مخصوص شب بيست و سوم

فضيلت اين شب از دو شب قبل بيشتر است و بايد چند عمل ديگر علاوه بر اعمالى كه در شب هاى نوزدهم و بيست و يكم ذكر شد، به جا آورد و آن عبارت است از خواندن سوره هاى 1. عنكبوت و روم، 2. حم و دخان، 3. سوره قدر (هزار مرتبه)، 4. زياد خواندن دعاى اللهم كن لوليّك...

شما كه دلتون پاكه. واسه منم دعا كنيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 4:48 توسط وحید رسولی |


صداي زنگ تلفن رشته ي افکارم را پاره کرد... الو...

احساس کردم به انتهاي دنيا نزديک شدم....انتهايي بدون بازگشت و گريز

همه دورش جمع شده بودند...هر کس چيزي ميپرسيد...

به چهره ي خونينش زل زده بودم....مات و مبهوت....

و او با لبخند سکوت (!)جوابم را ميداد...دريغا که:"سکوت اثبات تهي بودن نمي کند"

تا آن زمان نفهميده بودم "دنيا بر سر خراب شدن" يعني چه؟!!

شب ِ آن روز انگار آسمان نيز مثل باران در آرامش نبود....تا سحر در حال غرش و تاخت و تاز

احساس کردم آسمان در حال فرو ريختن است آن شب...

تپش هاي باران...لرزش هاي آسمان...دلهره اي که بر دلها مي افزود...

دعــــــــــــــايش کنيــــــــــــد


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 15:18 توسط وحید رسولی |


خدایا


بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم


هرکجا آزادگی هست ببخشایم


وهر کجا غم هست شادی نثار کنم


الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم


بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم


زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم


و در بخشیدن است که بخشیده می شویم


دکترشریعتی



+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 14:57 توسط وحید رسولی |



امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت،

خاموشی او تسبیح،

عمل وی پذیرفته شده

و دعای او مستجاب است."




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 14:9 توسط وحید رسولی |


شنیدم که آقای احمدی نژاد به تازگی گفته است که به زودی ایران جزو 10 کشور اول جهان می شود. برخلاف بقیه دوستان که ترجیح دادند به این سخن زیبا!! یخندد من تصمیم گرفتم که به دنبال دلیلی برای آن بگردم. هرچقدر دقیق شدم دلیلی نیافتم جز آنچه که می گویم. پیشاپیش از دوستان وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه، کمیسیون اطلاعات و امنیت مجلس و از هر تشکلی که در اسمش کلمه اطلاعات وجود دارد می خواهم که این جانب را اگر صلاح دیدند یه علت افشای اسناد ملی تحت پیگرد غیر قانونی قرار ندهند.

اما چگونه؟

1- تمامی کشورهایی که جزو قلمرو پادشاهی ملکه انگستان قرار دارند (استرالیا، زلاند نو، جزایر سلیمانف ایرلند، ایسلند و....) همگی به شکل یک کشور با جکومت مرکزی در لندن در بیایند و نام آن را بگذارند بریتانیای کبیر یا هر چیز دیگر

2- با تلاش مسولان روسیه، اتحادیه جماهیر شوروی بار دیگر تشکیل شود.

3- اتحادیه اروپا (از جمله کشوری که در بند 1 درباره آن صحبت شد) بر علیه جماهیر شوروی متحد شوند و کشوری مستقل را تشکیل بدهند.

4- آمریکا و کانادا متحد شده و ضمن تسخیر آمریکای لاتین، کشوری متحد را تشکیل دهند. (مشکلی که وجود دارد این است که جون ما قبلا جیات خلوت آمریکا را شلوغ کرده ایم، این شیطان بزرگ فادر به تسخیر ونزولا، بولیوی، شیلی و... نخواهد شد)

5- چنگیز خان بار دیگر ظهور کند و از دریای چین گرفته تا دم مرز ایران همه کشورها را ویران کند.

6- آمریکا را تجریک کنیم تا بار دیگر ژاپن را بمباران هسته ای کند. ( کره پیش از این به دلیل جنگ های جومونگ(1 تا 5) و تسو ویران شده است)

7- اعراب با یکدیگر متحد شده و یک کشور واحد را تشکیل دهند و به اسراییل حمله کنند که در پی این حمله طبیعتا ترکیه نابود می شود.

8- طبیعتا می گویید که پس قاره آفریقا چی؟ با پخش سریال یوسف مغلوم شد که مصریان 3000 سال پیش سیاست های احمدی نژاد را پیش گرفته اند، در نتیجه آنها 2992 سال پیش به کلی نابود شده اند.

اگر موارد فوق به یاری امام زمان و مقام معظم رهبری انجام پذیرد در کل 14 کشور در سطج جهان باقی می ماند. که اگر ما کمک هایمان را به کشورهای بولیوی و ونزوئلا و شیلی و کوبا و.. قطع کنیم به یاری حق تغالی در رده 10 قرار می گیریم.

و من الله توفیق

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 9:58 توسط وحید رسولی |


و اگر امروز اينچنين خاموش و سردم, دليلش نبود نبودهاست
حس غريب با تو بودن است که عمري آتش مي زند وجودم را

يقين دارم که بعد از تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا کن مهربانم, بعد ديدار تو باشد وقت پايانم...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 23:49 توسط وحید رسولی |





دلم به اين همه آينه رو نخواهد كرد

                       به جز نگاه تورا جستجو نخواهد كرد

پرنده اي كه گرفتار پر زدن باشد

                       به آب و دانه و آواز خو نخواهد كرد

بيا مسافر چشم كه هيچ حادثه اي

                       نگاه پنجره را زير و رو نخواهد كرد

به غير نام تو اي التهاب روحاني

                       دلم براي سرودن وضو نخواهد كرد

عزيز غايب من اي هميشه در خاطر

                       به جز تو را دل من آرزو نخواهد كرد




+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 22:34 توسط وحید رسولی |


مهندس میرحسین موسوی در مورد دادگاه گروهی از فعالان نهضت سبز بیانیه منتشر کرد.

بیانیه شماره 10 مهندس میرحسین موسوی در مورد دادگاه گروهی از فعالان نهضت سبز

در این بیانیه آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

می‌گویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود به ارتباط با بیگانه و برنامه‌ریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی اعتراف کرده‌اند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که با ناله‌ای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسان‌هایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنج‌هایی که کشیده‌اند ممکن است بگویند. می‌گفتند محسن روح‌الامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش هفته‌ها پیش برگزار می‌شد. می‌‌گفتند هرچه را که به آنان می‌گفتند تا گفته باشند که اینها حرف‌های ما نیست.
دندان شکنجه‌گران واعتراف‌گیران دیگر به استخوان مردم رسیده است تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی می‌گیرند که خدمات بزرگ به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که در نشو و نمای این نهضت و تاسیس نظام برخاسته‌ از آن برجسته‌ترین نقش‌ها را بر عهده داشته‌اند. آیا کسانی را که آرزوی شهادت در راه نورانی انقلاب اسلامی داشته‌اند به چیزی کمتر از آن تهدید می‌کنید؟ یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را هم با این بی‌آبرویی‌ها هدف گرفته‌اید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة دادگاه‌هایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بی‌اعتباری صحنه‌گردانان آن است.
صحنه‌هایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع به کار دولت دهم نیست. از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات کند. اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه یک دادرسی قضایی به نمایش بگذارید. با دادخواستی سخیف با طرح مطالبی بی‌ربط، با استناد به کتاب‌هایی که به خروار خمیر می‌شوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و با استناد به اعتراف‌هایی که رنگ شکنجه‌های قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخوانده‌اند که پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).
مردم ما با فرزندان خود که دیشب پس از 50 روز بی‌خبری چهرةشان را دیدند احساس همدردی می‌کنند. برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک می‌کنند و می‌دانند که حفظ جان شما واجب‌تر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجه‌گرانی که این‌گونه با جان و آبروی او بازی می‌کنند بشناسد.
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مى‏کرد جنبنده‏اى بر روى زمین باقى نمى‏گذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند
میرحسین موسوی

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 20:5 توسط وحید رسولی |


می دانم که نمی شود راهپیمایی ها و اعتراضات را الی الابد ادامه داد ! می دانم انتظار بی جایی است از همسایگان حانه ام که باز هم هر شب بر بام ها فریاد بزنند ! می دانم ! میدانم از همه ی شور مردم،  همه ی امید و اشتیاق 2 هفته پیش شان ، چیزی نمانده است ! میدانم چیزی نمانده است جز یاس ! اما با همه ی این اوصاف ، دلم نمی خواهد این سکوت را ! نمی خواهد این سکون را !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 1:12 توسط وحید رسولی |


گرگها خوب بدانند ، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز....

دکتر زهرا رهنورد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 2:29 توسط وحید رسولی |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 2:5 توسط وحید رسولی |


 

اللهم عجل لوليک الفرج و النصر.

من گمان مي­کردم شما مي­خواهيد مطالب اساسي رابيان کنيد. بنده به شما علاقه مندم. ولي بايد تکرار کنم که دلم مي­سوزد که به شما اطلاعات غلط داده­ اند.
ببينيد آقاي صاحب زمان. خواهش مي­کنم به اين نمودار دقت کنيد. به اين مي گويند ضريب جيني. هرچه قدر بيشتر باشد، شکاف ديني ملت بيشتر است. الان وضع ديني ملت از قبل بهتر است.. از زمان شما که خيلي بهتر است. پس براي چه شما الان ظهور کرديد؟ اين ۱۲ قرن کجا بوديد؟ ۱۲ قرن فساد نبود؟ غارتگري نبود؟ الان يک دفعه وضع بد شد؟ گراني شد؟ بي ديني شد؟ در اين ۱۲ قرن گل و بلبل بود؟ براي چه ۱۲ قرن سکوت کرديد؟ ملت که فراموش نکرده است.
زمان شما ببينيد همه مناصب دست خويشاوندان يک عده­ اي بود. يک حلقه اي درست کرده بودند و مدام امامت را بين فرزندانشان مي چرخاندند. 4 سال پيش ما آمديم و ادعاي تقدس و هاله نور کرديم. انگار وارد حريم ممنوعه عده­ اي شديم. [من] نمي­خواهم وارد بعضي مسايل شوم. و الان مي­بينيم که همه­ ي اين­ها با هم متحدند.. ما معتقديم که صحنه­ گردان اصلي آقاي هاشمي است. نفرماييد که ارتباطي نيست. اتفاقا ظهور شما هم جزو همان برنامه است. حتا کورش و اميرکبير هم جزو همان باندند. ملت فراموش نکرده که آقاي هاشمي کتاب در مورد اميرکبير نوشته و او را تاييد کرده. ميرحسين موسوي و سيد محمد خاتمي هم که از اقوام جنابعالي ­اند. خود شما هم که شال سبز پوشيده­ ايد. اين ها مفهومش چيه؟

هدف اين دولت خدمت به ملت است. ملت بيدار است. بحمدالله ملت ايران هسته ­ي شده است. نانو شده است. سلول بنيادي شده است. فضايي شده است. جام جهاني شده. المپيک شده. براي چه مي­خواهيد رشد ملت را زير سوال ببريد؟
اين که خيلي بده. مگر زمان شما و پدرانتان چه قدر پروژه احداث شد؟ يک مسجدالرسول بود زمان جدتان و يک دانشگاه زمان امام صادق. چقدر اينترنت بود؟ چقدر روزنامه بود؟ آيا دموکراسي بود؟ فقط يک ابولهب بود که از شما انتقاد مي­کرد. ببينيد با او چه کردند. با همسرش چه کردند. کراواتش را در خيابان چيدند. دستاوردهاي ملت را زير سوال نبريد. 1400 سال است وضع ملت را به اين­جا رسانديد. آن وقت جاروجنجال راه مي­اندازند که آبروي ايران در اين دولت رفت. من فقط با طرح دوتا سوال از موضع ملت دفاع کردم. آن­ها به هم ريختند.. مستاصل شدند. شما چرا نشسته ­ايد به جاي آمريکايي­ها و از آنها دفاع مي­کنيد؟ ملت فراموش نکرده زمان شما روابط با آمريکا چگونه بود. يادتان رفته که عموي شما امام حسن در سعدآباد آن قرارداد ننگين را با معاويه بست؟ اينه ديپلماسي عزتمند؟

من نمي­خواستم اين مسايل را باز کنم.. اما خيلي متاسف شدم وقتي اين خبر را به من دادند. براي چي شما در عاشورا از بازيگر استفاده مي­کنيد؟ ملت نمي­داند که ظلم هست؟ فشار هست؟ لازم بود شما بازيگر [بياوريد] که نشان بدهيد وضع ديني مردم خراب است؟ من تعجب مي­کنم از شما.
نمودارهاي بانک مرکزي نشان مي­دهد دين مردم در زمان حکومت شما و پدرانتان بدترين [وضع] را داشته. در زمان جد شما ميزان تشيع در هکتار صفر بوده. ما رسانديم به 100مليون. اين را که ديگر نمي­شود انکار کرد آقاي صاحب زمان. من نمي­خواستم وارد اين بحث بشوم اما جد شما با يک هجمه ­ي سنگين يک کتاب عليه بنده چاپ کرده که توي اون به صورت بي­سابقه­ اي طي سيصد هزار تيتر به من و منافقين لعنت فرستاده.

من شخصا علاقه مند به ورود به اين­ها نبودم. قبلا هم گفته ­ام که ازهمه­ ي افتراهايي که بخود من نسبت داده شد، گذشت کردم. الان هم مي­بخشم. اما ازتوهين به منافقين، توهين به انتخاب ملت نمي توانم بگذرم. ملت اين اجازه را نمي­دهند. شما آقاي صاحب­الزمان بايد پاسخ ملت را بدهيد. اين همه پولي که در جمکران به شما داده مي­شود چه شد؟ اين­ها را هزينه مراسم تولد خودتان کرديد؟ همين آقاي جزايري کلي نذر کرده بود. شما پول را که مي­گرفتيد نپرسيديد از کجا آمده؟ بعد سيل اتهامات است که به ملت وارد مي­کنند. من همين جا اعلام مي­کنم، اگر آقاي محصولي گفته که ثروتش امانت شماست که قرار است بعد از ظهور به شما بازگردانده شود، همه ­اش مال شما و تيم­تان. با نوار و اين حرف­ها که نمي­شود کشور را عالمانه اداره کرد. رئيس جمهور بايد خودش کارشناس ارشد باشد. بنده دکتري­ام را با شب بيداري گرفته ­ام. نه مثل بعضي که همزمان حکومت مي­کردند هم بدون کنکور ولايت گرفتند، آن هم در5 سالگي. البته من آماده ام شما تشريف بياوريد تا من به عنوان يک شاگرد براي شما توضيح بدهم که ديپلماسي عمومي چه چيز خفني است.

من فقط اين نکته را بگم و عرايضم را خاتمه بدهم. من اين­جا پرونده­ ي دارم از دوتا خانم. اجازه دارم بگم؟ بگم؟ اين خانم­ها را شما مي­شناسيد. شما هميشه با اين­ها بوده­ايد. يک زماني با خانم صغري و بعد خانم کبري. من با همين غيبت مخالفم، نه قانون؛ آقاي وليعصر!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 23:38 توسط وحید رسولی |



چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 12:10 توسط وحید رسولی |


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 18:22 توسط وحید رسولی |


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 18:18 توسط وحید رسولی |


 

 - گفتم :خسته ام .گفتی :لاتنقطوا من رحمۃ الله (از رحمت خدا ناامید نشو) (زمر/53)

- گفتم : هیچکی نمیدونه توی دلم چی می گذره. گفتی:ان الله بین المرءوقلبه(خدا حائل است میان انسان و قلبش)(انفال/26)

- گفتم :هیچکس رو ندارم.گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید(ما ازرگ گردن به انسان نزدیکتریم)(ق/16)

- گفتم  ولی انگار اصلا منو فراموش کردی. گفتی:فاذکرونی اذکرکم (منو یاد کنید تا یاد شما باشم)(بقره)

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 15:52 توسط وحید رسولی |


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 11:38 توسط وحید رسولی |


X


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

بهمن 1390

تیر 1390

آذر 1389

تیر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387




Links

ديگه نمي تونم
پنجره ای رو به فردا
قلم نیوز-حامیان میر حسین موسوی
پايگاه اطلاع رساني حضرت آيه الله العظمي صانعي
کلنیک مشاوره وروانشناسي شبانه روزی شريف
سرزمین گمشده
فرياد سبز
تنها
لحظات آرامش
آرزو
دخترک شیطون
هرچه میخواهد دل تنگم
سبز عشق
یادداشت های یک راوی غمگین
وب سايت سيد محمد خاتمي
عاشقانه ترین حرف ها...واسه دل خودم
عاشقاش
دل نوشته هاي من
رمان هاي عاشقانه
سكوت سرشار از ناگفته هاست
دلتنگي
عاشقان
دختر وپسرا بیایین تو...
ستاره هاي بي فروغ
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: